یکی بود و یکی نبود، گنجشکی بود و مورچه ای آنها با هم دوست بودند .

تابستان بود و هوا گرم . دانه و آذوقه زیاد بود .

گنجشک این طرف می پرید و آن طرف می پرید و

دانه می خورد و بازی می کرد

وقتی هم که گرمش می شد خودش را به آب جوی می رساند

و آبی می نوشید تا خنک شود.

دوستش هم همین کارها را می کرد.

اما یک کار دیگر هم می کرد که گنجشک آن کار را انجام نمی داد .

دوست گنجشک گاه گاهی دانه ای هم به لانه اش می برد و انبار می کرد

تا در  روزهای سرد و سخت زمستان بی غذا نماند.

 روزی مورچه به گنجشک گفت : بازی و خورد و

خواب اندازه دارد کمی هم به فکر فردا و فصل زمستان باش.

گنجشک گفت : چه ح ها، در فصل

زمستان هم حتما برای خوردن چیزی پیدا خواهم کرد.

روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، برف بارید و همه جا سفید پوش شد.

دیگر نه گیاه و سبزه ای روی زمین ماند و

 نه میوه ای روی شاخه ی درختی پیدا شد .گنجشک این طرف و آن طرف رفت

ولی چیزی برای خوردن پیدا نکرد.

حتی نوکش را هم نمی توانست باز کند و جیک جیک کند .

یاد دوستش افتاد باخودش گفت بهتر است پیش دوستم بروم .

شاید او کمکی به من بکند و

دانه ای به من بدهد.خودش را به لانه ی دوستش رساند.

سلام کرد و از حال و روزش برای او تعریف کرد،

دوست گنجشک گفت : یادت می آید که تابستان

بارها به تو گفتم به فکر این روزها باش اما تو گوش نکردی ؟

ببینم ، وقتی جیک جیک مستونت بود،

فکر زمستونت هم بود، یا نبود؟

گنجشک گفت: حق با تو بود، من الان پشیمان هستم .

دوست گنجشککه دید او پشیمان شده گفت :

 ما با هم دوست هستیم من آنقدر آذوقه انبار کرده ام که

تو را میهمان کنم . گنجشک خوشحال شد و خدا را شکر کرد .

از آن به بعد، به کسی که به فکر آینده اش نباشد و دچار مشکل شود می گویند.

جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت بود؟